مولود کعبه
84 بازدید
تاریخ ارائه : 9/23/2014 1:01:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

بسم الله 

سلام ای باور آسمانی ام! شمع شب تار زندگانی ام! روشنی بخش کاشانه ام! چشمانم محو نجابت توست و دلم اسیر صلابت تو

ای امیر اهل ایمان! آنسان که آدمی در شوره زار تردید و ترس گرفتار آمده بود، تنها شکوه باور تو صلابتش بخشید؛ تو پیدایی در پس پرده شب. راه بگشا!

آیا در فصل آخر زندگی، ضمیرم زائر کوی تو خواهد بود؟!

آیا تقدیر عمر من در شعاع مهرت رقم خواهد خورد ؟!

نمی دانم! ولی ای کاش! خزان عمرم در بهار مهرت بشکفت!

ای باور همیشگی ام! چشمانم را به تو می سپارم؛ در این عصر غم زده، قلبم را نیز که آکنده از شوقِ به توست. 

در قاموس لغت عظمت و مظلومیت نمادی مفروق هم هستند که یکسان در باور کلمات نمی کنجند.

اما من کسی را می شناسم که در اوج عظمت تندیس مظلومیت بود.

هر گاه خواستم از او بنگارم و از چشمه های جوشان فضیلت او قطره ای به کام قلم به رشته تحریر درآورم توفانی از اندوه درونم را بر گرفت و رشته کلام را به دست آه و حسرت و افسوس سپرد.

به راستی چه چیزی شمع مظلومیت او را تا بدین حد در افکار، روشن نگاه داشته است ؟!

آیا فرزند ابوطالب جز به مظلومیت شناخته نمی شود؟!

از آن روز که مهر او بر گستره ی گیتی نور فشاند، چشمان فرشتگان آسمان به زمین خیره گشت و فصلی نو در هنگامه ی زمهریر زرد، در خزان باورها رقم خورد.

سیزدهم رجب سال 30 عام الفیل فروغ آفتاب، حقیقتی را درخشید که تا بدان روز روزگار به خود ندیده بود.

وقتی فاطمه بنت اسد آن بانوی  نیک سرشت با رنگی پریده و شرم زده از درد به خود می پیچید، مظلومیتی را حمل می نمود که تا به امروز زمین و آسمان از تاب حملِ غم او درمانده است.

آرام و آهسته با نفس هایی بریده بریده و با آخرین نیرویی که در بدن داشت خود را به کنار دیوار کعبه رساند.

درد سراپای وجودش را فرا گرفت؛ دستانش را بر فراز آسمان گشود و با جسمی لرزان و سست و با سخنانی که بیشتر به ناله شبیه بود گفت:

«بار پروردگارا! من به تو و فرستادگانت و کتاب هایی که از طرف تو آمده است ایمان دارم و گفتار نیای بزرگوارم ابراهیم خلیل، سازنده این خانه ی عتیق - کعبه- را تصدیق می کنم.

تو را سوگند می دهم! به حق بانی این خانه و به حق کودکی که در رحم من است، ولادت او را بر من آسان گردان.»   (علل الشرایع؛ج1،ص135)

و ناگاه آنان که در جوار کعبه نشسته بودند، دیدند که دیوار خانه کعبه شکافته شد و آن بانوی پرهیزگار به درون خانه رفت و دیوار همچون صدفی که گوهر خویش را در برمی گیرد دوباره به هم پیوست.

ناظران با دیدن این صحنه چنان مبهوت گشتند که انگار سایه ی مرگ بر آنان گذر کرده بود.

آنگاه که برق نگاهشان از حیرت تهی گشت، کلید دار کعبه را فرا خواندند تا قفل را بگشاید، اما راز مکنون خانه با تدبیر صاحب خانه در امان ماند.

پس از گذشت سه روز و با فرا رسیدن روز چهارم، دیوار کعبه معظمه دهان به لبیک گشود و در حالی که فاطمه بنت اسد، نوزاد خویش را که راز آفرینش بدان آغازیده بود را در آغوش داشت از کعبه بیرون آمد. ...

وآنگاه محمد آن نفیر حقّ  و قلب تپنده ی هستی،آغوش برآن مولود گشود و او را به سینه فشرد و زبان به کام او نهاد مژگانش اندکی فرو خوابید؛ گویی اسرار هستی از اعماق وجودش به سان چشمه ای  به روان مولود جاری می گشت.

و درحالی که لبانش به شوق آذین بود؛ در چشمانش غم مظلومیتی موج می زد که سرانگشت تقدیر بر او نوشته بود. ...

اگر چه هنوز پس از گذشت هزار و اندی سال تمام کوچه های غم بار دنیا به آستان پرفروغ کسی ختم می شود که خود ابر مظلوم عالم است اما به راستی برای عبور از تنگناهای روزگار جز او چه کسی توانا ست؟!

علی بن ابی طالب کسی است که حتی سرسخت ترین دشمنش او را به نیکی می ستاید «ما در زمان پیامبر (ص) به علی چنان می نگریستیم که بر ستاره نگاه کنیم.»

«علی (ع) نزدیک ترین مردم به خداست و بهترین فرد از نظر منزلت و والاترین کس از جهت فداکاری و مجاهدت است. (مناقب خوارزمی)

علی خورشید پر فروغی است که گم گشتگان بیابان بلا را به سرای سعادت و نیک بختی رهنمون می کند و تشنگان رحیق الهی را به چشمه های جوشان حقیقتی که از کران کلامش می خروشد فرا می خواند.

او که پرورش یافته دامان نبی(ص) است معدن آسمانی ترین کلام مأمن عارفانه ترین پیام بود.

علی(ع) حقیقتی که نه می توان او را خدا خواند و نه نبی، علی(ع) جلوه حقانیت خدا و تندیس رسالت نبی (ص) در زمین است.

او صاحب فضائلی است که هریک از آن می تواند اوج کمال را نشانه باشد سیر درونی او تا بدان جاست که رسول خدا در وصف او می فرماید: «ای علی! هیچ کس جز خدا و من، تو را چنان که شایسته ی توست نشناخته است.» (مناقب؛ ج3، ص 267)

علی(ع) کسی است که زندگیش را به پای مردمی نثار کرد که 25 سال او را را رها کرده بودند و در اوج تنهایی خویش بر کردار آنان می گریست. سالهای تنهایی او در نجواهای شبانه اش با چاه خلاصه می شود؛ اگرچه هرگز فروغ تابنده ی او خاموش نگشت و قلب او همچون مشعلی فروزان، ظلمت را می شکافت؛ اما دنیا را بر این بی وفایی بس است که او را درکنج عزلت نهاد و روی از او برتافت.

 اینجاست که عواطف، طعمه ی  تند بادهای دشمنی می گردد و آن گاه به شعله های اشک و آه و فغان مبدّل می گردد و چون آتش از روان انسان زبانه می کشد.

انگار دست تقدیر چنین مقدر داشت که ما بر آن مظلومیت چو شمع بسوزیم و قطره قطره شبنم، برگونه ی حسرت بنشانیم.

ای مظلوم! ما به تو می بالیم هر چند... اما با جان و دل تو را می ستاییم.

به خدا سوگند! ما با اشک غمت سرشته ایم و بدان زنده ایم!